اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

416

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

خرما و گندم و جو را ميان بنى هاشم بخش كرد ، سپس ميان همه مردم بخش نمود . و چون از بيچارگى و نيازمندى و سختى و قحطى اهل مكه خبر يافت ، براى آنان با عمرو بن اميه ضمرى مقدارى بيش يا كم طلا فرستاد و به او فرمود كه آن را به ابو سفيان بن حرب و صفوان بن امية بن خلف و سهيل بن عمرو بسپارد و سه بخش سه بخش پراكنده اش سازد ، پس صفوان بن اميه و سهيل بن عمرو از گرفتنش امتناع ورزيدند و ابو سفيان تمامش را گرفت و بر بينوايان قريش بخش كرد ، و گفت : خداى برادرزاده‌ام را پاداش نيك دهد ، چه با خويشاوندان خويش نيكو كار است . زينب دختر حارث خواهر مرحب گوسفند مسمومى نزد رسول خدا آورد و لقمه اى از آن برگرفت پس پاچه گوسفند با او بسخن آمد و گفت : همانا من بزهر آلوده‌ام . بشر بن براء بن معرور همراه رسول خدا مىخورد و مرد . حجاج بن علاط سلمى برسول خدا گفت : راستى كه اسلام آورده‌ام ولى مال من در مكه است ، مرا اذن ميدهى تا سخنى بگويم كه خاطرشان بان آسوده گردد ، شايد مال خود را بدست آورم ؟ به او اذن داده و بيرون رفت تا به مكه رسيد و قريش نزد او فراهم شدند و به او گفتند : اى پسر علاط خوش آمدى ، آيا از اين مهرگسل خبر دارى ؟ گفت : آرى اگر بر من بپوشانيد . پس عهد و پيمان نهادند كه راز او را بپوشانند تا از مكه برود . گفت : به خدا قسم كه من نيامدم تا آنكه محمد و يارانش شكست يافتند و خود او را اسير گرفتند و گفتند : بجاى سرور خود حيى بن اخطب او را مىكشيم . پس خوشحال شدند و ميگسارى كردند و خبر به عباس و مسلمانان رسيد و سخت بيتاب شدند . حجاج هر چه داشت برداشت و آنگاه نزد عباس آمد و به او خبر داد كه خداى پيامبر خود را پيروز كرد و بخشهاى خدا بر خيبر نهاده شد و ابن ابى الحقيق كشته شد و رسول خدا با دختر حيى بن اخطب عروسى كرد . سپس از مكه بيرون آمد و عباس شادمان سر از خواب برگرفت پس ابو سفيان به او گفت : اى ابو الفضل ، در مقابل مصيبت شكيبايى و نيرومندى مىورزى ! عباس گفت : به خدا